بخواب،
حوصله ها وقت خواب تنگ ترند...
میان خواب ولی,
قصه ها قشنگ ترند
هر زمانی که دلم می گیرد
من نشاطم این است
مینشینم به کناری و به زیبایی اخلاق
خدا می نگرم
تقدیم به دوست عزیزم نفیسه
به یاد تمام خاطراتی که با هم ورق زدیم
به نامت، به یادت، برایت...
ورق های جدا را بعد از آنکه دفترش کردم
میان
شعله ای سوزاندم و خاکسترش کردم
تمام
خاطراتم محو گردیدند در آتش
به
جز این شعر زیبا ، حیفم آمد از بَرش کردم
خزان
خود شدم تا اینکه ایمن باشم از پاییز
گل
احساس خود را با قساوت پرپرش کردم
مردد
بود جانم از گلو بیرون رود یا نه ؟
طناب
دار را با دست خود محکم ترش کردم
به
گوش مردمان این زمانه عشق افسانه است
من
بیچاره اما ساده بودم باورش کردم
برایم
انتهای قصه از آغاز روشن بود
که خواندن را شروع از صفحه های آخرش کردم
آنگاه که می پرسند
بهترین شعرت کدامست؟
تمام هستی و
عمر و
آرزوهایم را
جا می دهم در شعر
و بر تک تک ستاره ها می نویسم،
با خط فارسی زرنوشت:
شاهکار من
تویی!
آنقدر جریمه درست ننوشتنت را مشق کردم
که کاغذم پاره شد و انگشتانم خسته
حالا که دیگر یاد گرفته ام درست بنویسمت
می گویند ننویس! وقت تمام...
مي خواستم بگويم:
گفتن نمي توانم
شايد
همين كه گفتم
يعني
همين كه گفتم
مرحوم قيصر امين پور
Imagine! Even if it is hard to imagine
A world where each person is truly fortunate
Imagine a world where money race, and power have no place
A world where riot police is not the answer to the calls for unity
A world with no nuclear bombs, no artillery, and no bombardments
A world where no child will leave his legs on land mines
Everybody free, totally free
No one in pain, no pain
You wouldn't read in newspapers that
Such and such person committed suicide
Imagine a world with no hatred, no gunpowder
No cruelty of arrogant, no fear, no coffin
Imagine a world filled with smile and freedom
Full of flowers and kisses! Filled with up growing improvements
Imagine! Even if it is a crime to imagine so
Even if you'd lay down your life on this
Imagine a world where prison does not exist in reality
Where all wars of the world are included in The Ceasefire Treaty
A world where nobody is ‘The Boss' of the world
People are all equal
Then each person will have an equal share in
Each single seed of wheat
No border, no boundaries
Motherland would mean the entire world
Imagine you could be the interpretation of this dream
When I'm lost in the rain
When I'm scared and losing ground
When my world is going crazy
For a shield from the storm
For the arms to be my shelter
Through all the rain
For a heart I can rely on
I turn to you
انگار براي ملاقات صدايم زدند
كه تمامِ بند بندم
بوي بيدار باش گرفته است
روزها مي گذرند
وعدة فردا
شمارش معكوس
و مي دانم كه از ملودي مادرم خبري نيست
بازخواهم گشت با...
سياه يعني کلاغ همسايه،
و من
كه آمده ام تا بمانم...
حالا
سي بار از روي اين آسمان بنويس
تا مهتاب بر آيد!
شال سياهي روي خاطرات گذشته ات بكش
و خوابهايت را به اندازه اي كه با مرز فاصله داري دراز كن
امشب به سمت مرز بخواب
من هم زير سرم گذرنامه گذاشتم
بايد با دنياي اكنون خداحافظي كنم
بدرود
دنبال نشانه ام
نشانه براي مني كه دنياي كلماتم را ديوانه كرده است.
خداي كلماتِ ديوانه ام
آيا شاعرم؟
اصلاً مهم نيست...
به ندارمت، به عصيان ِ بي دليل ِ حروف مبتلام
آخرين شعرم تمام نمي شود
كلمات
اعتصاب نوشتن كردند!
اينجا چيزي اتفاق نخواهد افتاد،
هرگز!
مردمك هاي زنگ زده ام كو ؟
مرا كجاي جهانم چال كرده ايد ؟
فكر نكن
تيك تاك اين دفعه ات مؤثر
نمي افتد
از حالا به كسي كه بر نمي گردد
هرگز
فكر نكن
ترجيحاً دستوري از دوست داشتنت،
خواهم گذاشت
تا رسالتم كامل شود
با دلي كه چشمش به تو نيفتاد،
فرضش را بر محال نمي گيرد
دستم را گفتم
توي قهوه كدام پنجره باز است
راه بعدي زندگي ات افتاد
بنگر كه مي روم و
باز نخواهم گشت...
نمی خواهم بمیرم
با که باید گفت؟...
دلم گرفته...
به دل نگير
اين روزها با هر بهانه ي كوچك
زود بهم مي ريزم
و با هر بهانه ي كوچك تر
از كوره در مي روم
مثل هميشه، پژمرده كه مي شوم
چشم هايم مي تركد از خنده
شب تا گاه صبح بيدارم به تماشاي شب
صبح تا ظهر در خوابم به تمناي خواب!
با جيغ گربه اي، از خواب مي پرم
بر مي خيزم با شتاب، از شب
ظهر تا عصر، عابر پياده مي شوم
غروب تا شب، غريب خانه ام!
...
به خود قول ميدهم
به دل نگيرم از مرموزِِ كوچه ي بن بست:
كوچه: آسفالته، اما پر چاله
من: گرفته حال بچگي ام
هوا: گرم
گرمای من: سردتر
اعتراض: خفه تر، منگ تر!
شعر: در هم تر از من، بر هم تر از روز، رنگين تر از شب!
_ بي خيال وزن،
بي خيال مفهوم همه فهم!
بي خيال وزن سنگين بغض
...
به دل نگير اگر دلم گرفت...
لبخند می زنی
لبخند می زنم
پشت لبخندم پنهان می شوم
تمام درونم نابود می شود و لبخند می زنم
می دانم ديگر حرفهايم معجزه نمی کنند
با كدام واژه بگويم؟!
دلم تنگ مي شود
دلم مي گيرد
خسته تر از آنم که تقلا کنم...
مهربانم لطفاً اينجا منشين
بر ساحل زخمي دل ما منشين
تو طاقت موج نداري جانم
لطفي كن و روبروي دريا منشين
خاطرات جزو زيباترين ها و تلخ ترين ها هستند
کاش مي شد وقتي خاطره اي را به ياد مي آورديم
تنها و تنها شيريني آن لحظه با ما مي ماند
اندکي سکوت...
مدتي تامل...
لبخندي کمرنگ...
يادآوري اکنون...
تلخي اين لحظه...
و آهي از سر ناباوري چرخه طبيعي خاطرات است
اين روزها مشتي عکس و دنيايي خاطره و آهنگها شده اند همراه من ...
خاطرات من...
اين روزها گر چه خيلي سرم شلوغ است
اما نمي دانم چگونه است که
گاهي که با خودم خلوت مي کنم دلم بدجوري تنگ مي شود ...
اين روزها آسمان آبي است
اما چرا نمي توانم خوب چشمهايم را باز کنم؟؟
اين روزها من کوهم
اما کوهي که گاه اين خاطرات چنان به بندش مي کشند که انگار درونش يک آتشفشان است
آتشين و عاصي
...
باز به خودم فرصت مي دهم...
می خواهم به آسمان تو برگردم
آن جا که شاعران
هیچ نسبتی با ما ندارند
حتی همین عاشق کلاغ زده
که فکر می کند غول کوچکی است
که باید برای خودش بیابان بسازد
شعر شعر شعر شعر
شاعرم که باشی
چیزی به دنیا اضافه نمی شود
سر از این جمهوری بردار
از دست افلاطون کاری ساخته نیست
با همین حرف ها زمین را فرسوده ایم
یک دوجین اشراق فرستادم
برای شاعری کز دهانش حباب می آید
این دیوارها دیگر نفس نمی کشند
باز هم بگو
از صفری که به قلاب من افتاده
چه فرق می کند
کودکان شعر مرده می میرند
باد هم سایه های سوخته را با خود نمی برد!
تو را نمي دانم
اما من
سپيدي واژه ها را گريسته ام
اوفليا!
اين همه دلدادگي در متن پنهان مانده
بگذار به همان فلش بك برگرديم
حرف به دهان كلاغ ها نمي ماند.